تبليغاتX
> دنیای نقاشی
این مجموعه سعی در گردآوری عکس هایی از نقاشی نقاشان بزرگ و نقاشی های خودم دارد.

چطوره ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 12:42  توسط مرتضی بیدرام  | 

این هم فقط بخاطر آقا بهنام . (اثر نویسنده )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 10:8  توسط مرتضی بیدرام  | 

 

 

 

 

لطفا سر راه نظر هم بده !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 18:0  توسط مرتضی بیدرام  | 

این هم یه کاریکاتور با حال ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 17:56  توسط مرتضی بیدرام  | 

این کار رو در ۱۷ سالگی انجام دادم .( آیا این هم بازاریه ؟ )

البته از نقاشیهایم با مبایل عکس میگیرم بخاطر همینه که کیفیتش بد شده .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 12:8  توسط مرتضی بیدرام  | 

این منظره رو  ۳ ساعته کشیدم .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 22:12  توسط مرتضی بیدرام  | 

این تابلو یک قسمتی از نقاشیم است که کاملشو بعدا میزنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 19:58  توسط مرتضی بیدرام  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 7:2  توسط مرتضی بیدرام  | 

این نقاشی را در سال ۷۹ کشیدم . لطفا نظر دهید !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:14  توسط مرتضی بیدرام  | 

این نقاشی رنگ روغن را از روی یک مدل کشیدم .(اثر نویسنده)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 19:11  توسط مرتضی بیدرام  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 10:20  توسط مرتضی بیدرام  | 

این هم کاری است که با فتوشاپ انجام داده ام .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 10:17  توسط مرتضی بیدرام  | 

من درد در رگانم٬ حسرت در استخوانم ٬ چیزی نظیر آتش در جانم پیچید . سر تا سر وجود مرا گویی چیزی بهم فشرد تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم . از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شیفته بودند زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود ٬ احساس واقعیتشان بود ٬ با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود ٬ با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود . ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در دردها و شادیهاشان حتی با نان خشکشان و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند .افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود آنان به ابر شیفته بودند و اکنون با آفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل فریفته بودند .

ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند ٬ ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم ای کاش ٬ بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند ٬ ای کاش می توانستم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 23:38  توسط مرتضی بیدرام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 22:27  توسط مرتضی بیدرام  | 

سلام

به دنیای نقاشی من خوش آمدید . از اینکه امروز فرصت درج مطلبی را ندارم عذر خواهی می کنم . اما در اولین فرصت مطالب جالبی ارائه خواهم داد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 11:44  توسط مرتضی بیدرام  |